اي گل مرا ببخش دلم جاي ديگر است
دل بر دلم مبند كه اين حرف اخر است
راضي نشو كه هر دومان پر پر شويم باز
دل سالهاست از غم اين عشق پرپر است
بگذار رد پاي ما پاك از جهان شود
اين روزها كه رفتن و ماندن برابر است
اين روزها كه غصه مجالي نمي دهد
اين فصل بي عبور كه از اشك ما تر است
بگذار گم شويم در اين جاده هاي سرد
شايد كه مقصد من و تو جاي ديگر است
شايد شبي عبور كنيم از گريه ها و باز
باور كنيم كه قسمت ما نا برابر است
حالا برو ، اما بدان تقصير من نبود
اي گل مرا ببخش دلم جاي ديگر است
چقدر خسته ام ،خسته از دوره نقاهت ، خستگي بعد از مرگ و هميشه همه چيز به يكباره فراموش مي شود. سالهاست كه از ديوارهاي سخت و غير قابل نفوذ بيزارم. با دروارها بيگانه ام . صداي برخورد باران با ناودان را مي شنوم. كاش باران در خانه مي باريد و ما را پاك و مطهر مي كرد. ديگر به آسمان نگاه نمي كنم ، حالا مي خواهم به خاك خيره شوم . برگ نخل را آزاو رها در باد مي بينم . پنجره اي كوچك رو به حياطي كوچك اما دلگير.
نخل به خرما مي انديشد و من به روز سپيد. كسي مرا نمي شناسد، من به اميد نوري سبز زنده ام و ميان همه ارديبهشتها گم شده ام. خدا مي داند كه اين ديوارها شايسته من نيستند.
هنوز اول راهيم و اين قدر دوريم
نگو به عشق مبتلا شديم و مجبوريم
از اين بهانه هر روز بي تو ، دست بردار
چقدر گفتن هر دم ، كلام معذوريم
نگاه هر دو به هم كرده و نمي بينيم
شب است ، يا ندهد بد خدايمان ، كوريم
تمام كن ، تو غرورت كه كمتر از من نيست
حقيقتي به تو گويم : من و تو يك جوريم
اگر كه اول راهيم ، مسير را كج كن
نگو به عشق مبتلا شده ايم و مجبوريم
همسفر
حال که با هم پیمان بسته ایم تا آخرین نفس در کنار یکدیگر باقی بمانیم باید به یاد داشته باشیم که این پیمان دلیل یکی شدن ما نیست و مسلما" دلیل آن نیزنخواهد بود که باید نظرات و دیدگاههای خود را بر دیگری تحمیل کنیم.
باید به یاد داشته باشیم که می توانیم علی رغم تمام اختلاف نظرها با هم بمانیم آنگونه که شایسته است .اما شاید لازمه آن این باشد که بیش از هر چیز خود و وجود خود را باور کنیم .
می توان زندگی کرد می توان یکی شد و یکی ماند اما به شرطی که عشق و علاقه مان زنجیر اسارت بر گردن دیگری نیاندازد.
به شرط آنکه وجود دیگری را محل تازیانه ضربات بی پایان عقاید خود قرار ندهیم و باور کنیم او را و دیدگاههایش را.
باور کنیم او نیز مانند ما انسانی مستقل است .
انسانی مستقل که تا پیش از اسارت در چنگال عشق ما دارای شخصیتی ثابت عقل و شعور کافی بوده است که اگر نگوییم از ما بیشتر بی شک از ما کمتر نیز نبوده
پس بگذاریم این استقلال همچنان باقی بماند.
ای همسفر من در این کوره راه زندگی !
در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش می کنم.
مخواه که یکی شویم – مطلقا" یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری من همان را به همان شدت دوست داشته باشم و من هر چه را دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم یک ساز را یک کتاب را یک طعم را یک رنگ را و حتی یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد سلیقه مان یکی و رویایمان یکی.
همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا" به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است .
عزیز من !
زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری نه تسلیم شدن و مطیع محض بودن امر بر شدن و دربست پذیرفتن است.
چه عشق باشد و چه دوست داشتن و یا حتی مهر و عطوفت شاید هم ترکیبی از هر یک ار اینها در هر حال باید پذیرفت که حتی دو نفر که سخت و بیحساب عاشقند و عشق آنها را به سوی و حدتی عاطفی سوق داده است واجب نیست که هر دو صدای کبک درخت نارون حجاب برفی قله علم کوه رنگ سرخ بشقاب سفالی و...را دوست داشته باشند – آن هم به یک انداز!
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد بگذار فرق داشته باشیم بگذار در عین وحدت مستقل باشیم .
بخواه که در عین یکی بودن یکی نباشیم .بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید و ویران.
تو نباید سایه کمرنگ من باشی
من نیز نباید سایه کمرنگ تو باشم.
این سخنی است که در باب دوستی نیز گفته اند.
بگذار دوستت داشته باشم اما انطور که خود می خواهم.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم .اما هرگز نخواهیم که این بحث ما را به نقطه ی مطلقا" واحدی برساند.
بیا بحث کنیم ! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم ! اصلا " بیا با هم کلنجار برویم ! اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.و این غلبه منجر به ان شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس!
من و تو - تو و من حق داریم در برابر هم قد علم کنیم. و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم. بی انکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان رفتارمان حرف زدنمان و یا حتی سلیقه مان کاملا" یکی نشود.
و فرصت بدهیم که خرده اختلافها حتی اختلافهای اساسی مان همچنان به قوت خود باقی بماند.
و به یاد داشته باشیم که هرگز نباید اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار دهیم .
بگذار در عین یکی بودن و یکی ماندن تنها باشیم مستقل باشیم.
بگذار به هم فرصت دهیم تا یکدیگر را بهتر بشناسم و نخواهیم که بدون فکر و منطق خواسته های یکدیگر را اجابت نماییم .
بگذار ان طور که خود می خواهم زندگی کنم من نیز به تو اجازه می دهم روش زندگی خود را خود برگزینی بدون هر گونه زور و اجبار.
بیا ازادی را تجربه کنیم و از این ازادی و ازاد بودن لذت ببریم.
می خواهم به تو فرصت بدهم که من و خود را بهتر بشناسی و می خواهم که به من فرصت دهی تا تو را و دیدگاههایت را بیش از پیش بشناسم.
ای همسفرم و ای تکیه گاه زندگیم !
می خواهم تکیه گاهم باشی و می خواهم که بخواهی تکیه گاهت باشم در شادی و غم.
اما باور کن می توانیم تکیه گاه یکدیگر باشیم بی انکه و جود یکدیگر را ازار دهیم .
بی آنکه از استقلال و آزادیمان ذره ای کم شود.
و حتی بی انکه من خود را مالک تو و یا تو خود را مالک وجود من بدانی.
می توان ازاد بود و آزاد اندیشید و در عین حال شاد زندگی کرد.
عزیز من !
تو را دوست دارم و امیدوارم مرا دوست داشته باشی .
پس به حرمت این عشق قسمت می دهم بگذار آزادانه زندگی کنیم.
بگذار متفاوت باشیم و این تفاوتها ما را به هم نزدیک کند نه شباهت ها.
پس عشق من
به امید ان روز
كاش ميشد لحظهاي پرواز كرد حرفهاي تازه را آغاز كرد
كاش ميشد خالي از تشويش بود برگ سبزي تحفه درويش بود
كاش تا دل ميگرفت و ميشكست عشق ميآمد كنارش مينشست كاش با هر دل دلي پيوند داشت هر نگاهي يك سبد لبخند داشت
كاش لبخندها پاياني نداشت سفرهها تشويش آب و نان نداشت
كاش ديواري ميان ما نبود بلكه ميشد آن طرفتر را سرود
كاش ميشد ناز را دزديد و برد بوسه را با غنچههايش چيد و برد
كاش من هم يك قناري ميشدم در تب آواز جاري ميشدم ...
به نام خدا
خدایا در این بحبوحه تنهایی احساس می کنم فقط تویی که می توانی یار و یاورم باشی تویی که مرا و قلب مرا به سوی خود فرا می خوانی , ای کاش بتوانم گامی هر چند کوچک و ناچیز به سوی ابدیت بی یزالت بردارم. ای کاش مرا توانایی و قدرت آن باشد که از نعمتهای بیکرانت بهره ای گیرم وسپاسش را به بهترین نحو ممکن به جا اورم. خدایا آیا براستی آدمی قدرت درک و فهم جهان پیرامون خود را دارد؟ آیا می تواند دید بصری و محدود و مادی خود را فراتر بگستراند و زندگی را انچنان که باید و شاید تجربه کند؟ آیا ما خاکیان توانایی درک و لذت از گذران عمر را داریم؟ یا تنها به این لذتهای مادی و وابستگیهای دنیوی دل سپرده ایم. اصلا" شاید مثال ما مثال آن دیوانه ای است که تنها تا نوک انگشت خود را برای نگریستن به ماه می بیند؟ نمی دانم , براستی نه می دانم و نه می توانم که بدانم. شاید گاهی از نظر ما لذت ناشی از سفری کوتاه, ازدواجی شیرین,عشقی بی تاب, امیدی بی پایان و یا حتی گرفتن یک نمره خوب کافی باشد .و همین چیزهای به ظاهر کوچک و ناچیز بتواند پاسخگوی نیازهای درونی ما باشد. البته این گونه پاسخها بدون شک کوتاه و موقتی است و طول شادی ان گاهی حتی از چند ثانیه . دقیقه و یا ساعت تجاوز نمی کند و باز همان غم مبهم و ناشناخته بر وجودمان مستولی خواهد شد.پس جز به ریسمان آن قادر توانا نمی توانیم چنگ بزنیم .
خدایا چه کنم ؟ راه را نشانم بده ای توانای راه گشا ! ای نورالقلوب بی شک تنها و تنها تویی که می توانی چراغ هدایت پرفروغت را در برابر دیدگانم بگسترانی ؟ می دانم تنها تویی که مرا به سوی آن صراط المستقیم هدایت می کنی ؟
ای ستار العیوب تو خود آگاهی که این بنده مسکین , این حقیر سرا پا تقصیر و این انسان پوشیده از گناه نمی داند چگونه می تواند خود را بیابد وبر گناهان و اشتباهات خود را سرپوش بگذارد ,اگر و تنها اگر تو نخواهی . پس با تمام وجود از تو می خواهم ,تمنا دارم و التماس می کنم عیبهایم ,بدیهایم, گناهان و اشتباهاتم را هر چند ناچیز و بی مقدار بر من ببخشای و از دید دگران پنهان دار. بگذار این گونه سرکشیهایم که خود می دانی تنها ریشه در نادانی و جهالتم دارد در پس سرا پرده ای نهان باشد.
ای شدید العقاب وجود مرا ترس از تو و عذاب و عدالت بی پایانت فرا گرفته پس ای حسابگر روز جزا خود را به تو می سپارم باشد در ان روز پشتیبان و حامیم باشی و مرا از آتش دوزخت در امان داری.
ای حلیم و ای صبور کمکم کن وجودم را سرشار از صبر و قدرتی کن که بتوانم در مقابل مشکلات و امکانات الهیت صبو رباشم و با سربلندی و افتخار پیروز گردم.
ای جود و ای جواد مرا با عطوفت و مهربانیت پرورش ده یاریم ام ده تا بتوانم همچون وجود بی یزال تو عشق, مهربانی و صفا را بی هیچ چشمداشتی به دیگران عرضه کنم .
ای عزیز و ای حکیم ای دانای دانایان و ای سرور سروران علم و دانشم را افزایش ده تا بلکه وسیله ای باشد برای خدمت به تو و سپاس ازدریای بیکران نعمتهایت .پس دانشم را مایه سرفرازی و پیروزیم قرار ده.
ای ارحم الراحمین رحم کن بر بنده بی مقدار ی چون من
كوه بايد شد و ماند ... رود بايد شد و رفت ... دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟ ... در تو اين قصه ي پرهيز - كه چه ؟ ... در من اين شعله ي عصيان نياز ... در تو دم سردي پاييز - كه چه ؟ ...حرف بايد زد ! ... درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست ... سخن از متلاشي شدن دوستي است ... و عبث بودن پندار سرور آ ور مهر .
آشنايي با شور ؟ .... و جدايي با درد ؟ ... ونشستن در بهت فراموشي - يا غرق غرور ؟
سينه ام آيينه اي ست ، با غباري از غم ... تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار .
با تو اكنون چه فراموشيها ... با من اكنون چه نشستنها ... خاموشي هاست .
تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من
ميگفتم با خودم ديگه بريدم
ديگه به آخره جاده رسيدم
نفسهاي ضعيف آخرين بود
فقط غم تنهايي مونس ويار بود
تموم لحظه هام حسرت واندوه
منو بغضو سوسوي فانوس
تو وقتي كه همه تنهام گذاشتن
دلم كندن ز جا پا روش گذاشتن
تو روزايي همه دوري و دوري
هزار سال خستگي عمري صبوري
روزي كه حتي سايم دشمنم بود
تو لحظه اي كه وقته رفتنم بود
يكي پيدا شدوقفس رو وا كرد
تو اوج بي صدايي ها صدا كرد
يكي اومد كه دوس داشتن ميفهميد
منو از اون من مرده جدا كرد.....
نميخوام كه بره هيچوقت ز دستم
فقط اون ميدونه كه خيلي خستم
همه گلدونا رو دوباره جون داد
گلاي بيزبونو باز زبون داد
تو روزايي كه وقت مردنم بود
روزاي سخت حسرت خوردنم بود
تو وقتي كه نفس ياري نمي كرد
همش اشكو همش دردو همش رنج
تو روزايي همه دوري و دوري
هزار سال خستگي عمري صبوري
روزي كه حتي سايم دشمنم بود
تو لحظه اي كه وقته رفتنم بود
يكي پيدا شدوقفس رو واكرد
تو اوج بي صدايي ها صدا كرد
يكي اومد كه دوس داشتن ميفهميد
منو از اون من مرده جدا كرد.....
ا ز پس شيشه عينك استاد
سرزنش بار به من مينگرد
باز در چهره من مي خواند
كه چه ها بر دل من مي گذرد
مي كند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است گناه
واي اگر بر دل نوخواسته اي
شكر عشق بتازد بيگاه
مينشينم همه ساعت خاموش
با دل خويشتنم دنيايي است
ساكتم گرچه به ظاهراما
در دلم با غم تو دنيايي است
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بي خبر داد كشيدم غائب
رفقايم همگي خنديدند
كه جنون گشته به طفلك غائب
بچه ها هيچ نمي دانستند
كه من اينجام و دلم جاي دگر
دل آنها پس درس استاد است وكتاب
دل من در پس سوداي دگر
من به ياد تو و آن خاطره ها
ياد آن دوره كه بگذشت چو باد
باز از چهره من مي خواند
از پس شيشه عينك استاد
ولي آيا چه كسي در دل من
نقش زيباي تو را پاك كند
درس من ....
دانش من.....
استادم...
بنام خدا
بعضی وقتها با خودم فکر می کنم آیا صرفا"عاشق شدن کافی است ؟ اینکه حس کنیم کسی رو دوست داریم و یا حتی اون ما رو دوست داره کفايت می کنه؟ آیا به راستی زندگی فقط و فقط یعنی عشق ، یعنی دوست داشتن ، یعنی حس کردن لذت دوست داشتن..........تو این روزهای اخیر خیلی درباره این موضوع فکر کردم . نمی دونم نه می تونم به طور قطع بگم عشق و دوست داشتن مهم نیست ، و نه جرات می کنم بگم مهمه حتی مهمتر از تمام چیزهایی که برای شروع زندگی لازمه ،در هر حال به عقیده من، شاید عشق نبض شروع یه زندگی باشه اما مطمئنا" هیچ وقت نمی تونه آخرین نبض اونو هم به صدا در بیاره ، اصلا" شاید عشق بتونه ما رو تحریک کنه ، و یا شاید حتی تا نیمه های راه همراهیمون کنه اما اگر و فقط اگر روزی روزگاری فشارهای زندگی اونقدر ما رو از خود بی خود کنن که دیگه یادمون نیاد عاشق بودیم و یا عاشقی چه رنگیه ، اونوقت چی ......؟ اونوقت بازم می تونی بگی من عاشقم ....... به خاطر عشقم همه چیزو تحمل می کنم ...... نمی دونی...؟ ولی من می دونم مسلما" نه ......می دونین به نظر من عشق آغازگز خوبیه ، چون فقط ما رو به یه نفر وابسته میکنه ..... ما رو لبریز می کنه از حس با اون بودن ، بدون توجه به اینکه آیا واقعا" این یه نفر همونیه که تو رویا هامون قرار بوده با اون اسب سفید رویایی بیاد و ما رو با خودش ببره تو یه قصر طلایی ، قصری که دور تا دورش پوشیده از درختهایی که شاخو برگاشون آنچنان در هم گره خورده اند که غم و غصه حتی اگه بخواد هم نمی تونه راهشو از میون اون همه شاخ و برگ پیدا کنه . نمی دونم آیا عشق واقعا" ارزش فداکاری کردن و داره یا نه؟ و آیا معشوق قدر این فداکاریهای تو رو می فهمه یا نه ؟ آیا واقعا" می تونه درک کنه که تو به خاطر اون پا روی همه چیزهایی گذاشتی که یه روزی در گذشته ای نه چندان دور واست حکم بزرگترین و مهمترین معیارها رو داشتن ....... متوجه میشه که تو چشمهاتو به روی تمام نقاط ضعفش بستی و نقاط قوتشو آنچنان واسه خودت های لایت کردی و آنچنان در اعداد بزرگ ضرب کردی که گاهی اوقات خودت هم از حاصل ضرب به این بزرگی با این مقیاس عجیب و غریب خنده ات می گیره. دلم می خواد یه چیزی رو صادقانه بهتون بگم این روزها شک مثل خوره افتاده به جونمو داره ذره ذره وجودمو در خودش تقسیم می کنه ، بعد دوباره جذر می گیره و...... آروم آروم می یاد جلو . البته اون زرنگتر از این حرفاست چون می دونسته از کجا شروع کنه ، از مغزم، مغز بیچاره منم که نتونســــت در مقابـــلش مقاومـــــت کنه در نتیجه در حال حاضر اینجانــب فاقد هر گونــه تفکـر عقلانـــــی می باشم.........کاش می تونستم بفهمم تصمیمم درسته یا غلط ؟ کاش می فهمیدم اون ارزش تمام اون چیزایی رو که زیر پا گذاشتم داره یا نه ، پدرم ، مادرم ، خواهرم ، برادرم، مادیات ، خونه ـ ماشین ،پول و هزار تا چیز دیگه که همیشه در فکر و ذهنم بالاترین و مهمترین بودن................. آیا واقعا" می تونه خوشبختم کنه ؟ می تونه اونی باشه که من می خوام ؟ اصلا" چرا یه طرفه قضاوت کنیم من می تونم اونی باشم که اون می خواهد ؟ منم همسر و شریک رویاهای اون هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینودیگه باور کنین خودمم نمی دونم. کاش اینطوری باشه ، کاش منو اون واقعا" جفت مکمل هم باشیم ، کاش هر دومون اون چیزی باشیم که طرف مقابل انتظار داره ، کاش ... کاش ... کاش و هزاران هزار کاش دیگر به امید اون روز که دیگه هیچ اتری ازشون نباشه!!!!!!!!!!!!
گاهی اوقات ترس از حرفهای اطرافیان بزرگترین دغدغه خاطر آدم میشه ، درست مثل من . از همین حالا میتونم طعم تلخو گزنده حرفاشون ، پچ پچهاشونو و حتی طعنه کنایه هاشونو بشنوم ( من بیچاره هم که عاشق چیزهای تلخم ، احتمالا" نیســت اون طفلکها هم به این علاقه غیر معقول من پی بـــردن ، دلشـــون می خواد یه جوری مدام این مزه زیر دندونام باشه و با تمام وجود حسش کنم، فامیلن دیگه هر چی باشه خیر و مصلحت منو می خوان):
- آخی ، طفلکی ،احتمالا" کس دیگه ای رو پیدا نکرده
- بمیرم الهی ، اگه به من گفته بود ، خودم واسش یه خوبش رو پیدا می کردم ، حالا گیرم سنش بالا باشه تازه آدم 60،70 ساله با تجربست،دیگه!!!!!! (البته اگه فرضو بر این بگیریم که همه آدمای سن بالا با تجربه و عقل کلن!!)
- آخه خاله جان، تو شوهر می خواستی به من می گفتی
- عمه عزیزم ، بمیرم واسه اینکه باید صبر ایوب داشته باشی
- دایی فدات شم ، هنوز سنت بالا نرفته که ، شاید هنوز یکی دو تا دیگه حاضر می شدن بیان خواستگاریت
- عمووووو، این چه کاریه تو می کنی ، فکر کردی زندگی شوخیه ، فکر کردی می تونی همه شرایطو تحمل کنی؟؟؟؟؟/
باور کنین خود من هم نمی دونم می تونم حرفهای صد من یه غاز اونا رو تحمل کنم یا نه؟ اصلا" گاهی اوقات شک میکنم به خودم ، به اون ، به عشقمون و به علاقه ای که گاهی حس می کنم شاید واقعی نباشه و.......... یه زمانی با همه می گفتم ، می خندیدم ( البته نه اینکه فکر کنین حالا اینجوری نیستم ، نه همین حالاشم اینجوریم ، اصلا" ساکت و آروم و مودب یه گوشه نشستن تو کت من نمیره ) اما فکر ازدواج... محاله .........عاشق شدن ...... عمرا"..........زندگی با جنس مخالف..........دیگه چی ؟ مگه عقلم کمه............تلفنی صحبت کردن با یه پسر...................وای خاک عالم............ اما باور کنین نمی دونم یهو چی شد ،البته دروغه اگه بگم عاشقم و دروغه اگه بگم دوستش ندارم ، خودممم نمی دونم چه احساسی دارم .......از یه طرف میدونم هیچ وقت عاشق نمیشم یعنی اون طوری که بعضی از جوونها عاشق میشن،نمیشم....سعی می کنم عاقلانه تصمیم بگیرم ، سعی میکنم اول فکر کنم بعد انتخاب ، شاید نه اصلا" چرا شاید قطعا" کار سختیه ولی من اینجور انتخاب کردنو به نتیجه رسیدنو دوست دارم. به عقیده من عشق زمانی معنا پیدا میکنه که ما بتونیم از فرمول عشق + عقل = انتخاب استفاده کنیم .نتیجه میتونه هر چیزی باشه ، دل کندن از معشوق .....تحمل فراق یار ....... و در بهترین حالت ممکن با او بودن ، زندگی رو در چشمهای اون دیدن و همنفس شب و روز اون شدن میشه اون انتخاب کذایت....واونوقت که شاید خیلی ها وقتی از تصمیمت باخبر بشن ، به طعنه بگن این بود اون تصمیم عاقلانه و عاشقانه ای که ازش دم میزدی!!!!!!! هه هه هه.... اما گاهی اوقات ، یه وقتهایی آدم حاضره پشت پا بزنه به تمام خواسته هاش ، اما نه فکر کنین الکی الکی ها ، به خاطر یه چیز خاص ، یه چیزی که با فطرتمــــون سر و کــــار داره ، مـی خواین بدونین چیه : ایمــان ، به نظر من اگه آدم حس کنه طرف مقابلش به یه چیزی فراتر از مادیات وابسته است و به یه کسی اعتقاد داره که همه ما آدما حتی بی اعتقاد ترینمون تنها در سختترین شرایط یادش میافتیم و می دونیم به جز اون نمی تونیم به کسی اعتماد کنیم ، چون مطمئنبم بدیهامونو می پوشونه ، عیبهامونو مخفی می کنه ، از گناهامون می گذره ، کمکمون میکنه با اینکه میدونه ما ناسپاستر از اونیم که در مواقع شادی به یادش باشیم یا حتی ازش یه تشکر خشک و خالی کنیم، اون تنها کسیه که ازمون هیچ توقع نابجایی نداره و ما پرو تر از اونیم که قدرشو بدونیم و اون چیزایی رو که می دونیم به صلاح خودمونه انجام بدیم.................اینجوریه که آدم خیالش راحت میشه ، خیالش راحته از اینکه شاید خدا به حرمت اون از کناهامون بگذره ، ما رو ببخشه ، درهای بیشمار رحمتشو برومون باز کنه و در سختیها تنها و بی کس رها مون نکنه ..... در هر حال منم مثل یکی از اون میلیونها جوون تصمیم خودمو گرفتم ، درست یا غلط ، خدا وکیلی خودمم نمی دونم ا... اعلم اما از هر چی بی اطلاع باشم از یه چیز مطمئنم اونم اینه که خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی ذاره مخصوصا" اونهایی رو که بهش توکل میکنن پس به امید حق.
می دونم زندگی به اون اسونی نیست که من و اون فکر می کنیم، شاید ما جوونها گمان کنیم زندگی مثل یه موم تو دستامون اصلا " چرا موم مثل خمیر بازی بچه ها می دونین چرا میگم خمیر چون ما خودمون هم هنوز بچه ایم ، البته یه بچه بزرگ که دوست نداریم ما رو از اون دنیای کودکیمون جدا کنن و هلمون بدن تو دنیایی که پر از چیزای ناراحت کننده و رنج آوره ، دوست نداریم یکی بهمون بگه بابا بسه دیگه بزرگ شدی ، این فکرای بچه گانه چیه ، خجالت بکش این کارای کودکانه چیه ، آره ما اون ادم بزرگایی هستیم که دلمون نمی خواد باور کنیم بزرگ شدیم ، باور کنیم دیگه حتی اگه بخوایم هم نمی تونیم مثل اونوقتها بازی کنیم بیخیال از همه چیز، به همین خاطره که میگم خمیر چون یکی از اون اسباب بازی های که با خودمون آوردیم اینور خط قرمز به این امید که گاهی اوقات ما رو به یاد دوران خوب کودکیمون بندازه، وای، ببین کلمه ای مثل خمیر چطوری می تونه منو از موضوع اصلی دور کنه و یهو پرتم کنه تو دنیای کودکی و بهم اجازه بده یه باره دیگه طعم شیرین و خوشمزه اونو بچشم( البته همونطوری که قبلا" گفتم من از وقتی بزرگ شدم فقط از چیزای تلخ خوشم می یاد، شایدم این یکی از مزیتهای بزرگیه دیگه ، چون اگه چیزای شیرین بخورم چاق میشم ، دیگه هیچکس نمی یاد خواستگاریم) خلاصه داشتم میگفتم آره ما جوونها فکر می کنیم زندگی یه خمیر بازیه خمیری که میتونیم اونو به هر شکلی که دلمون بخواد درش بیاریم ، اما غافل از اینیم که زندگی نه تنها اون خمیر دوران کودکیمون نیست بلکه شاید از هزاران هزار لایه رویهم قرار گرفته اون خمیر هم سخت تر و محکم تر باشه ، فکر کنم بهتره بگم مثل پوسته زمین میمونه ، نه مثل جبه ، نه بابا اصلا" بذار بیام بالا روی زمین مثل اورست ، نمی دونم چیو مثال بزنم که بتونه سختیه زندگی رو بهمون نشون بده چون پوسته جبه و کوه فقط سخت هستن ، کاری به کارمون ندارن ، اما زندگی با ما مقابله میکنه اذیتش کنی ، اذیتت می کنه ، به روش بخندی ، بروت می خنده البته نه همیشه چون گاهی اوقات حتی اگه تو هم بهش بخندی و یا با یه لبخند ژکوند شیرین و دلربا بری طرفش ، آنچنان حالی ازت میگیره و توی تاقو تروقت میزنه که نگو و نپرس ، در عوض یه وقتهایی که غم دنیا رو دلت سنگینی می کنه و تمام لحظاتت پر از غم و ناراحتیه ، یکهو با یه خبر شاد ، یا حتی یه اتفاق غیر منتظره تموم غمها رو از دلت پاک میکنه. می دونی چرا؟ تا یادت بمونه هیچوقت نه زیاد خودتو شاد نشون بدی و فکر کنی غم و غصه تموم شده و هیچ چیزی نمی تونه تو رو از پا در بیاره و این خوشحالی رو ازت بگیره و نه آنچنان غمگین و غصه دار باشی که گمان کنی به در بسته نا امیدی خوردی و هیچ روزنه امیدی واست پیدا نمیشه و همه شادیهای دنیا ته کشیدن. اما شاید مهمترین مسئله در اینجا ما باشیم ، ما به عنوان یک انسان ، یک موجود فنا پذیر ، پر احساس و عاقل ، مایی که اگه بخوایم فقط اگه بخوایم و اراده کنیم می تونیم کوه رو از جا بلند کنیم ، در مقابل مشکلات بایستیم و به همه حتی به اون اوستا کریم نشون بدیم که ما ارزش نام مقدس اشرف مخلوقات رو داریم.....کاش واقعا" بتونیم اینو حداقل به خودمون ثابت کنیم.........در هر حال زندگی خوب و بد ، سخت و آسون ، تلخو شیرین میگذره ، مهم ما هستیم که چطور نگاش کنیم و چطور به پیشوازش بریم ....................منم می خوام با آغوش باز به استقبال مشکلات برم ..... میدونم آسون که نیست هیچ ، سخت هم هست ، می دونم باید به خاطر خودم ، اون وعشقی که نمی دونم واقعا" بینمون وجود داره یا نه ، همه چیزو تحمل کنم....................اما تمــــام امیـــــدم به اون کسیه که از اون بالا بــالا هـــا داره نگـــــــام می کنه.....................کاش بتونم اینو بهش(عشقم) بفهمونم که هیچ کس و هیچ چیز ارزش بر هم زدن رابطمونو نداره .... هیچ چیز اونقدر ارزش نداره که به خاطرش عشقمو زیر پا بذارم ....... و هیچ کس اونقدر با ارزش نیست که بودن با اونو ، در کنارش نفس کشیدنو و مبارزه برای ساختن زندگیه ایده آلو واسم کمرنگ کنه و بهش رنگ سرد صورتی بزنه .............به امید روزی که هیچ وقت ، هیچ کدوممون اون روز رو نبینیم.....یا حق
اگر دنیای ما دنیای سنگ است
بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است
اگر دنیای ما دنیای درد است
بدان عاشق شدن از بهر رنج است
اگر عاشق شدن پس یک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است



